عاشقان

بی تو دنیا بر سرم آوار شد

بین ما هر پنجره دیوار شد

درد ما در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن علاج کار شد

آشنایی های خوش آغاز ما

ابتدا نفرت سپس انکار شد

آنکه اول نوش دارو مینمود

بر لب ما زهر نیش مار شد

عیب از ما بود از یاران نبود

تا که یاری یار شد بیزار شد


دیگر نمی گویم گشتم نبود ، نگرد نیست!

بگذار صادقانه بگویم ...

گشتیم!

اتفاقا بود! فقط مال ما نبود!

شما بگردید ... لابد مال شماست!


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 


من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.



من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم.



من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.



چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است



و تو هم به یاد داشته باش:


من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.



منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.



تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.



لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان



و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى



و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه



ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى



می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.



می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.



چرا که ما هر دو انسانیم.



این جهان مملو از انسان‌هاست.



پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.



تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.



قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.



دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.



حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.



دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.



چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت.



نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.



من قابل ستایشم، و تو هم.



یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد



به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و

مراوده می‌کنى



همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت



اما همگى جایزالخطا



نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه هفتم آذر 1390 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 


کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر نیست

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستندو هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.

و شکستهایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه ...

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد میگیری .....

که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم هستی ...  که خیلی می ارزی

و می آموزی و می آموزی با هر خداحافظی ....

یاد میگیری .... یاد میگیری زندگی را



Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

دوستم میگفت یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب میخره آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم،

تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک آدرس مغازه خیلی قدیمیه طوری که اصلا معلوم نیست

چی نوشته فقط کلمه ی قلب و چند کلمه ای نصفش پیداست،

که اونم به هزار مصیبت میشه خوند. صاحب مغازه یه پیرمرده که نشسته روی یه صندلی و داره

با یه تیکه نخ محکم، یه قلب رو وصله میزنه. وای چقدر قلب اینجاست... بزرگ، کوچیک، متوسط...

یه سریشون تو شیشه الکل اند و یه سری هم خشک کرده و زده به دیوار

گفتم سلام یه دل آوردم واسه فروش پرسید چــند بار شــکسته؟

گفتم: مگه مهمه؟  - بله، هرچی کمتر بهتر ...

- با اینا چی کار میکنی؟- مگه نمی بینی؟!

- آره خب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟

- بده اون دلتو ببینم چند می ارزه.......

اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه : این دوتا درست میشه،

این یکی خیلی بزرگه.....چند دقیقه فکر میکنه؛ دل خودته یا پیداش کردی؟! از کسی خریدی؟!

- نه مال خودمه ... - من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟- بستگی داره. - به چی؟

- کدومش رو بخوای. - مثلا اون- فروشی نیست.- چرا؟- عتیقست. - مال کی بوده؟

- مجنون. - خب اون چی؟

- اون اصلا فروشی نیست. - چرا؟ مال کیه مگه؟- مال خودمه !

- حالا مال منو چند می خری؟- یه کلام 5 هزار تومن! چشام از کاسه زد بیرون، آخه چرا؟

- قلبت خیلی وصله داره، چند جاش هم اصلا درست نمیشه. آدم معروفی هم که نیستی!

- خب نیستم ولی عاشق که هستم-

با تمسخر پوزخندی زد و گفت: عاشق؟!

یه عاشق زنده اصلا با عقل جور در نمیاد هست. پس تو چرا هنوز زنده ای؟!

نه قلبت به دردم نمی خوره! دلم رو ازش پس میگیرم و برمیگردم.

تو راه همش به جمله های آخر پیرمرد فکر میکردم !

(چند جاش هم اصلا درست نمیشه.....) اخه چـــرا .... !

به خونه که رسیدم یه راست رو تختم رفتم و خوابیدم.

تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت می کنم. اون می گفت: چرا میخوای منو بفروشی؟

اصلا تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟

مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟

همه رو به من ترجیح میدی، هیچ وقت به فکر من نبودی.

حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست اونو بفروشه.

ولی تو... بعد هم زد زیر گریه... از خواب پریدم ، چشمهام پر از اشک بود.

دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم:

دوستت دارم... دوستت دارم دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته



+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 



 لحظات دوری از تو عذابم میدهد.

روز به روز دلتنگ تر میشوم

این تو هستی که با حرفهای امیدوار کننده ات

قلب عاشقم را آرام میکنی

کی میشود خود را در آغوشت ببینم؟

کی میشود خداوندا........

تنها امید آن روز هاست که نفس کشیدن

را برایم آسان میسازد..

خوشحالم زیرا

هر روز که میگذرد یک روز از روزهایی که

باید دور از تو باشم کم میشود.

خداوندا...

کی میشود زمانی که دیگر روزی برای صبر کردن

و شمارش ثانیه ها نداشته باشم؟

خداوندا...

 

.......................................................................................

راستی مهربانی چیست........؟؟؟؟؟

عشق یعنی چه؟

معنای پرستو را که میداند؟

اما تو.........   توکه از تبار پاییز رنگارنگی

اینرا خوب میدانم    /    آری اینرا خوب می فهمم

ای غریب آشنا

سخاوت در دستت بود که به سویم آمدی

عشق و پاکی در نگاهت........!!  /   وبوی صداقت .......

فضای قلب تنهایم را آکنده از مهرت کرد

بگذار آهسته بگویم  /  ای تما م هستی ام

عشق و لطافت را در تو یافتم

برای همیشه.

...........................................................................................

  با رویا هایم چه کنم ؟با آرزوهایم چه کنم؟

 

وقتی که دستان پر مهرت را در کنار خود

 

احساس نمی کنم، وقتی صدای مهربانت نیست

 

وقتی خانه ی آرزوهایم خالی از عطر توست

 

تو بگو با این خانه چه کنم؟ تو بگو با 

 

دلتنگی هایم چه کنم ؟آه که چقدر دلتنگم،


دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهایت

 

بودنم برای توست ،برای چشمهای زیبا

 

ومعصومت، برای دستان پر مهرت، برای

 

لبانت که به جز سرود عشق ندای دیگری سر

 

نمی دهد ،برای قلب مهر بانت که حتی ریزش 

 

گلبرگی آن را جریحه دار می کند


........................................................................


دخترکی تنهایم

گمشده در متن شب

در پی آغوشی گرم

که شاید

نوازشی بر

وجود لطیفم باشد...

آه که دست مهربانی

به سویم دراز نمی شود...

آه که کسی مرا درک نمی کند...

آه... که چه می گویند...

آه از دست این زمانه...

که با سنگدلیش

حتی به قلب لطیف من نیز

رحم نمیکند...

اما من

به دستان سنگی نیاز ندارم!

به آغوش نامردی محتاج نیستم!

میخواهم لطافت خود را حفظ کنم!

نگاه خود را از لبخندهای سنگی حفظ می کنم

تا قلبم به طلسم سنگ مبتلا نشود!

کسی مرا درک نمی کند...

این روزها

در همه جا

قلب سنگی به رایگان حراج شده است!

آه... که چه می گویم
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه نهم مرداد 1390 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 



روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی...

قانون زندگی ام بهم خورد، از لحظه ای که به قلبم آمدی...

نمیدانم چرا میگیرد نفسهایم

نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشکهایم

میگویند اینها  همه درد های عاشقیست ،

نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را ،

شاید این هم یکی از درد های همیشگیست

میترسم از آن روزی که رهایم کنی ،

شاید فکر کنی که محال است قلبت را از قلبم جدا کنی

این روزها کار همه بی وفاییست

تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی

تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی

تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی

دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی!

این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست

حال و هوای من مثل گذشته ها نیست

حالا دیگر وجودم نیز مال خودم نیست ،

این اشکهایی که میریزد از چشمانم، دست خودم نیست

این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست

قانون زندگی ام بهم خورد ، از لحظه ای که تو آمدی

آمدی و شدی همه زندگی ام ،

هستم تا آخرین نفس با تو، ای تنها بهانه نفس کشیدنم!

**************

خسته ام.دیگر از اینهمه دروغ خسته شده ام.اما باز هم

به تو فرصت میدهم.فرصت میدهم تا آنجایی که دلت

همرنگ شیشه شود و آنگاه حقیقت را بگویی.

دلم از این همه دروغ شکسته...

تا بهکجا می خواهی ادامه بدهی؟ تا به کجا میخاهی

قلب مریض من را به بازی بگیری؟

میگویی به جادوی کلمات اعتقاد داری و من هیچگاه نباید

حرفی از خداحافظی بزنم.پس چرا خودت

جانم را به دروغ قسم میخوری و باعث ایجاد فاصله

میشوی؟در این زمانکه همه دروغ میگویند حتی تو

من به تو دروغ نمیگویم و در این عصر دروغی تنها نمیگذارمت.

با من باش.من تورا میپرستم.چرا دلت آرام نمیگیرد؟

باتو میمانم.با من بمان بدون

دروغ

************

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي

او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم

تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد

موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

تو نوشته بودي علم بهتر است

شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبيه کرد

بقيه بچه ها به او خنديدند

آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد

هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم

گاهي به هم گره مي خورند

گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار

توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد

تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن

بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد

او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش

بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود

بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم

تو تحصيل در دانشگاه هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد

او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

روزنا مه چاپ شده بود

هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم

تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است

تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه

آن را به به کناري انداختي

او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه

براي اولين بار بود در زندگي اش

که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم

تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت

او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود

جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند

تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد

هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!

تو خيلي موفقي تو ميگوي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!

او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او

هيچگاه در کنار هم نبوديم

هيچگاه يکديگر را نشناختيم

اما من و تو اگر به جاي او بوديم

آخر داستان چگونه بود؟؟؟

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 



در این شب ها اگر حال و هوای دلتان بارانی شد

یادی هم از این بیابان کنید


زیارت عاشورا



اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه، سلام بر تو اى فرزند رسول خدا، سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش، سلام بر تو اى فرزند امير مؤمنان و فرزند آقاى اوصياء


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ

سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان، سلام بر تو اى که خدا خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشتگانت نگرفتى


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ

سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز


يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ

اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام


و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ

و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان


وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها

و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود


و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ

و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهيه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند


بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم

بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان


يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ

اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قيامت


وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ

و خدا لعنت کند خاندان زياد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى اميه را همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زياد) را


وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ

خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى را که اسبها را زين کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پيكار با تو


بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ

پدر و مادرم بفدايت که براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را


وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ

و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزيم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله


اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ

خدايا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت


يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ

اى اباعبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن


وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ

شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ با تو را برپا آرد و به بيزارى جستن از آسى آه شالوده ستم و ظلم بر شما را ريخت


وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْو

و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ريزى کرد شالوده اين کار را و پايه گذارى کرد بر آن بنيانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما


بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ

بيزارى جويم بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى دوستان شما


وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ

و به بيزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى از ياران و پيروانشان


اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ

من در صلح و سازشم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با کسى که با شما در جنگ است و دوستم با کسى که شما را دوست دارد و دشمنم با کسى که شما را دشمن دارد


فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ

و درخواست کنم از خدائى که مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزيم کند بيزارى جستن از دشمنانتان را


اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَآُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ

به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما گام راست و درستى (و ثبات قدمى ) در دنيا و آخرت


وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ] مِنْكُمْ

و از او خواهم که برساند مرا به مقام پسنديده شما در پيش خدا و روزيم کند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى [به حق] که از شما (خاندان ) است


وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَه

و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى که شما نزد او داريد ، که عطا کند به من بوسيله مصيبتى که از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را که مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى که ديده


وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ

براستى چه مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمين خدايا چنانم کن در اينجا که ايستاده ام از کسانى باشم که برسد بدو از ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى


اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد


اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

خدايا اين روز روزى است که مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (آه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پيامبرت که درود خدا بر او و آلش باد


فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

در هر جا و هر مكانى که توقف کرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله


اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ

خدايا لعنت کن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را که لعنت بر ايشان باد از جانب تو براى هميشه


وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ

و اين روز روزى است که شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان بخاطر کشتنشان حضرت حسين صلوات اللّه عليه


اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ [الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَ الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا

خدايا پس چندين برابر کن بر آنها لعنت خود و عذاب دردناك را خدايا من تقرب جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى که هستم


وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ

و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان پيامبرت که بر او و بر ايشان سلام باد


پس مى گویى صد مرتبه:


اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ

خدايا لعنت کن نخستين ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين کسى که او را در اين زور و ستم پيروى کرد


اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً

خدايا لعنت کن بر گروهى که پيكار کردند با حسين عليه السلام و همراهى کردند و پيمان بستند و از هم پيروى کردند براى کشتن آن حضرت خدايا لعنت کن همه آنها را


پس مى گویى صد مرتبه:


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ي اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من از شما


اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين


پس مى گویى:


اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ

خدايا مخصوص گردان نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز کن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را


اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ

خدايا لعنت کن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت کن عبيداللّه پسر زياد و پسر مرجانه را و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان مروان را تا روز قيامت


پس به سجده مى روى و مى گویى:


اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى

خدايا مخصوص تو است ستايش سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم


اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ

خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام


     #########################

السلام عليک يا اباعبدالله الحسين

حسين(ع) زيباترين واژه هستی

حسين(ع) خون خدا و پسر خون خدا

حسين(ع) يعنی عشق، عشق به همه خوبی ها

حسين(ع) شخصيتی است که خداوند در روز عرفه نخست به زائران سيدالشهداء نظر می کند بعد به زائران خانه خودش

حسين(ع) شخصيتی است که خداوند ثواب زيارت قبر شش گوشه او را از زيارت خانه خودش بيشتر و افزونتر قرار داده است.

  حضرت امام صادق(ع) فرموده: هرکس بوسيله خواندن زيارت عاشورا، جدم حسين(ع) را زيارت کند " چه از راه دور يا نزديک" به خدا قسم خداوند هر حاجت مادی و معنوی داشته باشد به او می دهد.

چند نکته در رابطه با اين حديث قابل ذکر می باشد:

 اول اينکه گوينده مطلب يک امام معصوم است، بنابراين خيلی قابل اهميت می باشد.

دوم اينکه امام معصوم قسم می خورد که اين تأکيدی براينکه حتماٌ حاجت اين شخص را خداوند خواهد داد.

سوم اينکه می توان در صورتی که امکان نداشته باشد از نزديک امام حسين(ع) را بوسيله خواندن زيارت عاشورا زيارت کند، از راه دور اين کار را انجام دهد.

چهارم اينکه حاجات مادی و معنوی بوسيله اين زيارت توسط خداوند برآورده می گردد.

   برای رسيدن به مقام قرب الهی نيز وسائل گوناگون وجود دارد ولی وسيله مطمئن، راحت، سريع و ... برای رسيدن به خداوند عشق به امام حسين(ع) می باشد.

   با عشق و ارادت به سالار شهيدان کربلا می توان سريعتر و مطمئن به هدف رسيد.

   برای رسيدن به محبت و عشق و علاقه امام حسين(ع) نيز راههای گوناگون وجود دارد ولی راهی که سريعتر انسان می تواند بوسيله آن به بارگاه امام حسين(ع) راه يابد، و جزو شيفتگان و عشاق سيدالشهداء گردد، از طريق خواندن زيارت عاشورا و خصوصاٌ مداومت به خواندن اين زيارت شريف می باشد.

  دلايل مختلفی برای اثبات اين ادعا وجود دارد که عبارتند از :

1.  زيارت عاشورا از احاديث قدسی می باشد. روايت صفوان در مورد زيارت عاشورا بيان کننده اين امر است که جبرئيل امين اين زيارت را از طريق خداوند متعال برای پيامبر(ص) قرائت نمود و اين زيارت از طريق معصومين به امام باقر(ع) رسيد و از طريق اين امام معصوم به دست شيعيان و دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت(ع) رسيده است.

2. ائمه ما شيعيان خصوصاٌ امام زمان(ع) تأکيد به خواندن و مداومت به خواندن اين زيارت شريف داشته اند، چنانچه در ملاقاتی که سيد رشتی با امام زمان(ع) داشته اند، امام زمان به سيد رشتی می فرمايند: که چرا عاشورا نمی خوانيد و بعد سه بار می فرمايند عاشورا، عاشورا، عاشورا.(مفاتيح الجنان- شيخ عباس قمی)

3. علماء وبزرگان ما نيز برخواندن عاشورا و مداومت به آن تأکيدفراوان داشته اند و خود نيز اين کار را انجام می داده اند و يکی از علل موفقيت اکثر بزرگان و علماء خواندن زيارت عاشورا بوده است.

    چه بسيار زيبا است که انسان در هر زوز صبح 5 دقيقه از وقت خود را برای سالار شهيدان و زيارت عاشورا قرار دهد. چه صبح و روز زيبائی خواهد بود روزی که با نام و ياد عزيز زهرا(س) شروع شود.

   مطوئن باشيد که امام حسين(ع) جواب سلام شما را می دهد. فقط بايد دلت را پاک کنی تا جواب سلام امام را بشنوی و يقين داشته باشيد که جواب سلام را امام حسين(ع) می دهد، چون جواب سلام واجب است و امام معصوم محال است ترک واجب نمايد. فقط بايد گوش ما شنوا و لايق شنيدن جواب سلام ايشان باشد.

  >>> ائمه و زيارت عاشورا :

"   امام محمد باقر(ع) به علقمه فرمود: پس از آنکه به آن حضرت با سلامی اشاره کردی، دو رکعت نماز بخوان و سپس زيارت عاشورا را بخوان. هنگامی که اين زيارت را خواندی در حقيقت او را به چيزی خواندی که هر کس از ملائکه که بخواهند او را زيارت کنند، به آن می خوانند و خداوند برای تو هزار هزار حسنه می نويسد و از تو هزار هزار سيئه محو می نمايد و تو را هزار هزار مرتبه بالا می برد و همانند کسانی می باشی که در رکاب آن حضرت به شهادت رسيدند. حتی در درجات آنها هم شريک می شوی. " (کامل الزيارات- ص 74)

"   امام صادق(ع) به صفوان می فرمايد: زيارت عاشورا را بخوان و از آن مواظبت کن، به درستی که من چند خير را برای خواننده     آن تضمين می کنم، اول زيارتش قبول شود. دوم سعی و کوشش او شکور باشد. سوم حاجات او هرچه باشد از طرف خداوند     بزرگ برآورده شود و نا اميد از درگاه او برنگردد زيرا خداوند وعده خود را خلاف نخواهد کرد." (بحارالانوار-جلد 98-ص 300)

"    در روايت ديگر می خوانيم: اگر مردم می دانستند زيارت امام حسين(ع) چه ارزشی دارد، از شدت شوق و علاقه می مردند و      حسرت رسيدن به آن پاداش ها، جسم و روح آنها را پاره پاره می کرد." (بحارالانوار-جلد 101 –ص 18)

>>> در احاديث ديگرز از معصومين تأکيد بر زيارت امام حسين(ع) کرده اند که نمونه ای ازآنها ذکر می گردد:

- زيارت امام حسين(ع) مثل زيارت خدا در عرش اوست.

- زيارت امام حسين(ع) بر هر مؤمنی که اقرار به امامت ايشان داشته باشد، واجب است.(بحارالانوار-جلد 101 –ص 69)

- کسی که امام حسين(ع) را تنها برای رضا و خوشنودی پروردگار، و نه برای کسب شهرت زيارت کند، خداوند تمامی گناهان او را پاک می کند.(بحارالانوار-جلد 101 –ص 4)

- اگرکسی بدون عذر موجه امام حسين(ع)  را زيارت نکند، از اهل آتش خواهد بود.(بحارالانوار-جلد 101 –ص 4)

- کسی که امام حسين(ع) را زيارت نکند شيعه اهل بيت نيست.(بحارالانوار-جلد 101 –ص 4)

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 


نگران شکستن دلت نباش!


می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.


همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...


نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !


دیشب داشتم از غصه میترکیدم

 دیشب بود شایدم پریشب بود

 نه همه ی شبا بود

همه شبایی که بدون تو سر میکنم

واسه تو به خاطر تو

مثل همیشه بارونی میشم

آره همه شبا کارم اینه که از دوریت گریه کنم

من که واسه تو ارزش ندارم چرا حرف میزنم

چرا گله میکنم

منم مثل بقیه میرم

این حرفا شکایت نیست

فقط حرفای خیلی عاشقو نه اس

میگم تا تو خوشحال شی

 که چقدر قشنگ من شکستم

میگم تا تو بدونی چقدر میخواستمت

دلم مثل همیشه گرفته

دلم از تو گرفته

که چقدر همه چی راحت از یادت رفت

خوش به حال تو که من نابود شدم



به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.

 

دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من

به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.



چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.

 

طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.

 

بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این

فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.

 

و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.....

 

دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم


و به آواز امواج گوش بسپارم.

 

دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.

 

دلم برای چشمهای  تو تنگ شده است.

 

برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند........

به پیش روی من تا چشم کار میکند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریاست دلم تنهاست



وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها

خروش موج با من میکند نجوا

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت



مرا ان دل که بر دریا زنم

ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه نهم مرداد 1389 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 


تقدیم به غریبه ی آشنایی که به من شوق زیستن میدهد...


کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمیرفت به این زودیها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دلها پر افسانه ی نیما میشد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا

نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

ديگه دلداري ندارم هيچكسي پا نميزاره به سراچه خيالم

 هيچ كسي نداد جواب اين سوال بي جوابم

هركي امد دو سه روزي از دلم بازيچه اي ساخت

 دلمم مثل عروسك ساده بود دل به دلش باخت

گله وگلايه نيست بي وفايي رسم عشقه

 عاشقا تنها ميمونن تنهايي مرام عشقه

 چي بگم كه خيلي تنهام ميدوني ياري ندارم

 چي بگم كه غير غصه ديگه دلداري ندارم

 هيچ كسي نداد جواب اين سوال بي جوابم

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از اغاز این مردن نگو

کاش میشد در تو گم شد این همه

کاش میشد تا همیشه با تو بود ...

کاش میشد کاش های زندگی

گم شوند پشت نقاب بندگی

کاش میشد کاش ها مهمان شوند

در میان غصه ها پنهان شوند ...

دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون

با قایق شکسته به دریا نشسته ام

ای اسمان مخند به بخت سیاه من

خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام ...

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز نا چاریست  گر هم صحبت ما میشوی گاهی...

اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

اين عشق تو سرپناه آخر من است و اين دوست داشتنت ، تنها اميد بودن من است...

بدون تو حرفي براي گفتن نيست ، به جز يک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگي!

بدون تو جايي براي ماندن نيست و هيچ راهي براي زنده بودن نيست...

چشم به راه تو ميباشم در اين جاده زندگي ، با پاهاي خسته و دلي پر از اميد!

وقتي غروب مي شود و تو نمي آيي دلم پر از خون مي شود و چشمهايم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مينشينم ،دلم ميخواهد آن لحظه همچو خورشيد در آسمان قلبم طلوع کني.

اي واي از فردا... از آن روزي که آسمان ابري و دلگرفته باشد آن زمان خورشيدي در آسمان نيست،

و باز بايد به انتظارت نشست و گريست با همان دل پر خون ، با آن پاهاي خسته و قلبي شکسته...

اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

اين عشق تو سر پناه آخر من است و اين غروب آغاز دلتنگي هاي من است...

بدون تو جايي نيست براي ماندن ، بدون تو بايد سفر به آن سوي دنيا کرد....

آري اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه چهاردهم تیر 1389 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 


:``• سفر •``:


و تو رفتی تنها

آخر قصه ی ما اینجا بود

خداحافظ همان کلامی بود

که تو در پشت خنده ها کشتی

( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )

نازنینم خداحافظ

پشت سر هیچ نگاهی به هر چه مانده مکن

شب و روز من با تنهایی

مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است

تو برو

ماندن من مرگ است . . .

نازنینم خداحافظ

تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی

تو خودت خواستی که دور از هم

شعله ی خاطره ها را به دست باد دهیم

و من میان بهت و غرور

حرف آخر را زدم . . .

نازنینم خداحافظ

بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت

که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست

و نه دستی به کسی خواهم داد

اگر از سمت سادگی به سوی من آید

( به من آموختی که به دنیا باید

با غریبان آمیخت , از غریبان آموخت )

نازنینم خداحافظ

ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم

آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود

من فقط جوشیدم

همه حرفی تازه بودند و

من فقط خندیدم

ببخش من را گر هر چه که می آمد با من , گفتم . . .

نازنینم خداحافظ

من تو را می بخشم

اگر باور نکردی آنچه با من بود

اگر حتی ندیدی

قطره ای را که

برای تو

بر روی گونه ی تنهائی ام خشکید

یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم . . .

نازنینم خداحافظ

نخواهم گفت هرگز نقشی از تو

پیش چشمانم نخواهم ماند

نخواهم گفت هرگز

هیچ جائی نیستت در کنج تنهائی من

هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست

آهی نیست

یا از یاد خواهم برد

آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی . . .

نازنینم خداحافظ

یاد آن روز بخیر

که به تو می گفتم

" خداحافظ

ولی مردانه باید گفت

تا پیوند و ریشه هست پا بر جا

و تا خورشید می تابد

و تا اینجاست

دستی و دلی از مرگ بی پروا . . . "

نازنینم خداحافظ

میان ما هر آنچه بود , گذشت

من و تو سوی فردا ها روان هستیم

پرید از چشم هایم خواب دیروزت

من و تو

حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم



با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

و چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند 

همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در ایستاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

..............

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان | 


من تنها...

نمی دانم تا کدامین لحظه باید لباس شقایق داغدار به تن داشته باشم.

دیگر از این همه دلتنگی برای بی وفاییهایت خسته شده ام.

یادم می آید لحظه هایی که با دلی پر برایت حرف می زدم ،

این تو بودی که زخم هایم را التیام می بخشیدی.

ولی ، حالا که نیستی انگار این زخم ها همیشه باید سرباز بمانند.

تو رفتی و من ماندم با دنیایی که آمدی و ساختی

و رفتنت فقط خاکستر هایی از آن به جا گذاشت ،


نمی دانم تا کی باید در این خاکستر های یادگاری کنکاش کنم

برای ثانیه هایی که کنارم بودی و فراموش کردمشان.

امروز که برایت می نویسم می دانم هرگز باز نمی گردی ،

می دانم دیدنم را به قیامت موکول کردی ،

دیگر رفتنت برای همیشه در باورم گنجیده.

سخت بود ، اما بالاخره تسلیمش شدم.

می سپارمت به خدایی که همه بنده هایش را دوست دارد و از بی وفاییشان می گذرد

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه هجدهم مهر 1388 ÓÇÚÊ ÊæÓØ آلاله عاشقان |